....بهشت را برای رفتن شوقی ندارم
باز روزانه هایم عوض شده اند....فال ورق و چیدن پازل های ۱۰۰۰ تکه دغدغه های جدیدم شده اند
.....چه بر سرم خواهد آمد واقعآ نمی دانم....در اواسط ۲۵ سالگی هنوز آینده درخشانم را نمی یابم
....پس کی می آیی آینده من
....بهشت را برای رفتن شوقی ندارم...ندارم...ندارم
نوشته شده توسط:... در ساعت :11:1
| لینک ثابت
این روز ها دوست دارم بیشتر از همیشه زنانگیم را به رخ بکشم.... از آرایشگرم می پرسم چه مدل مویی مد شده...می گوید چتری پر می زنند....نفسم را می بلعم...چون می خواهم زنانگیم را به رخ بکشم داشتن یک چتری پر لازم است.... می گویم همانجوری بزن....نگاهم می کند و می گوید ولی من و شما اعصاب آن را نداریم ...باید موهایت را سیخ سیخ کنی توی صورتت.......خوب که فکر می کنم می بینم راست می گوید...من که اعصاب ندارم...من حتی حوصله یک آرایش ساده کردن را ندارم...من حتی نمی توانم تا سر گوچه رژ لبم را نگه دارم...می خورمش...روسریم را ۱۰۰۰ با تا آنجا مرتب می کنم...چطور می خواهم آن چتری پر را تحمل کنم...خرابش نکنم....نه...نمی توانم....پس من چه کنم
...چگونه زنانگیم را ثابت کنم
!هنر می خواهد این کار ها ...که من هنوز ندارم*
نوشته شده توسط:... در ساعت :20:30
| لینک ثابت

