عمو می گوید : ما که رفتیم و دوام نیاوردیم و بر گشتیم....رفتیم اما آنجا با چیز هایی که در سرمان بود تفاوت داشت با اینکه قبل از انقلاب بود.
در ذهنم می گردم...می گردم...می گردم....این تفاوت چه بوده؟!!!! قبل انقلاب بوده آزادی بوده حداقل نمی توانم بگویم برای عیش و نوش رفته و دوام نیاورده .....پس چه چیز تفاوت داشته....حداقل این را می دانم که اینجا هیچ آغوش گرمه مادرانه یا محبت پدرانه ای هم انتظارش را نمی کشیده باز هم می گردم....هیچ نمی یابم به جزغذاهای گرم و پر حجم مادر بزرگ....
می گوید وارد جزییات نمی شوم...می گویم بی زحمت اندکی وارد شوید...می گوید درس خواندن سخت بود..البته به این صراحت هم که نه...اما می گوید دوستانم گفتند برگرد ایران اگر از جانت سیر نشده ای........
مادر طلبکارانه می گوید: فکر کردی آنجا بهشت موعود است...می گویم نه
آنجا سختی هست...بی پولی غذایی تنهایی...همه چیز هست....نگاه عاقل اندر....می کند ولبخند تلخی می زند.
نمی دانم از خدا چه بخواهم!!!!
فقط همین را می دانم که دانه های تسبیح این روز ها بد جوری آشنای انگشتانم شده اند.
" بر گرفته از کتاب شب نشینی های خانه عمو"
نوشته شده توسط:... در ساعت :17:50
| لینک ثابت
کتاب داستان ها رو که تو دستم می گیرم تنها چیزی که گهگاهی می تونه من و به بستنش وادار کنه سوزش چشم ها یا درد شدیدیه که تو سرم حس می کنم.
مامان که می بینه کتاب ها رو با ولع قورت می دم و وقت خوندن اونا به دور وبرم بی اعتنام گهگاهی سرزده در اتاق و باز می کنه و می گه: آخرش کور می شی...عوض این کارا درس هات رو بخون
امروز از ترسش جرات نکردم کتاب جدیدی امانت بگیرم..شایدم خودم نمی خوام...آخه خوندنش یه طرف رفتن تو فکر و خیال بافی طرف دیگه...
اصلآ خستم نمی کنن اما به محض باز کردن اون عمومی و اختصاصی های چاقو چله و گرون قیمت غم سنگینی میاد تو دلم و بی حوصله می شم.
پ.ن: فعلآ آهنگ مورد علاقه من شده زیر بارونه امید......
تورو داشتن واسه من یه نیازههههههههههههههه
دوری از تو یه گناهه هه هه هه![]()
زیر بارون توی ایون.......
هه هه هه هاهاهاهاههههههههههه
نوشته شده توسط:... در ساعت :16:56
| لینک ثابت
نمی دانم خواندن داستان آواز مرگواژ چه ربطی به خواندن میکروبیولوژی عمومی دارد...ونمی دانم چرا سعی می کردم کتاب داستانم را در پشت آن عمومی چاق و چله قایم کنم....
پ ن : سه چهار دانه خرما....یک عدد خودکار....چند کاغذ سفید.....یک میز+ یک صندلی....یک دست زیر چانه ودو چشم خواب آلود و صد البته گوشی تلفن....اینها قوت لایموت منند
نوشته شده توسط:... در ساعت :16:49
| لینک ثابت
دختری ۵ساله دو جوجه داشت
یکی کردکوی بود یکی گیتی
کردکوی سوگلی دختر بود
یک روز کردکوی مریض شد
دختر گریه کرد...گیتی ناراحت شد...کردکوی مرد
دختر گریه کرد...دختر زار زد...کردکوی مرده بود
دختری ۵ ساله دو جوجه داشت
دختر در باغچه خانه شان چاله ای حفر کرد
دختر کردکوی عزیزش را به خاک سپرد به رسم قابیل
دختر تا یک هفته گریه و عزاداری می کرد
مادر دختر همیشه تعریف می کند که دماغ دخترک تا یک هفته قرمز بوده و اشک می ریخته....
دختری ۵ ساله دو جوجه داشت یکی کردکوی و دیگری......
اما امروز چیزی ذهن دختر را مشغول کرده...
اول اینکه کردکوی چه معنی و مفهومی می تواند داشته باشد
دختر فکر می کند اما چیزی به یادش نمی آید او ماه هاست که فکر می کند
دوم اینکه چقدر دلش برای کودکیش تنگ شده
چقدر دلش برای کردکوی عزیزش تنگ شده
یحتمل اگر او زنده می بود الآن مرغ یا خروسی ۱۸-۱۹ ساله می بود با کلی نوه و نتیجه و احیانآ نبیره
اگر کردکوی زنده می بود چقدر زندگی قشنگ تر می شد...
آه....کردکوی....کردکوی....کردکوی
تو کجایی؟
نوشته شده توسط:... در ساعت :22:26
| لینک ثابت
هزار بار گفته ام این بار هم بگذار حرف هایم را تکرار کنم:
این رفتار و حرکات من است که به من شخصیت و هویت می بخشد نه رشته تحصیلی یا مارک شلوارم.نه مدل ماشین یا آرایش چهره ام باور کن مرا....
همیشه فکر می کردم اگر در خیابان کسی مرا ببیند اول از همه زشتی چهره ام توجهش را جلب خواهد کرد و قبل از این که سیرتم را بشناسد حتمآ بی آنکه دوباره خوب نگاهم کند از کنارم بی تفاوت خواهد گذشت...اشتباه می کردم...انسان جایزالخطاست.
متنفرم از کسانی که نسبت به تو بی تفاوتند و تورا هیچ می انگارند اما به محض اینکه از تحصیلاتت یا حساب بانکیت مطلع می شوند نظرشان متفاوت می شود و تو می شوی خوش تیپ ترین و خوش اخلاق ترین انسانی که تا به حال دیده اند....و آرزوشان می شود که دست دخترشان را در دستت بگذارند....
زندگی زیبا تر از این هاست .....باور کن مرا.....
اما می گویند ...دکتر که بشوی هم زیبا می شوی هم جذاب....راست می گویند؟؟
متنفرم از این درویی ها... خسته ام.....
کاش شهروند جزیره آدم خورها می بودم..ای کاش.....
نوشته شده توسط:... در ساعت :21:14
| لینک ثابت
خستگي هايش را نديدند
بي رحمانه به اشك هايش خنديدند
و او را كه كوله باري از غم به دوش مي كشيد
ديوانه خواندند
عجب روزگار غريبيست....
نوشته شده توسط:... در ساعت :19:11
| لینک ثابت

