تبليغاتX
خیال
خیال
شنبه 1385/04/31

 

تا حالا شده آرزوی یه چیزی و داشته باشی...بعد یه نفر که اون چیز و داره بیاد پیشت و هی از لحظات خوشش برات صحبت کنه...حالا این چیز می تونه یه شیی باشه یه آدم باشه یا یه موقعیت باشه که تو همیشه آرزو شو داشتی و شبا قبل خواب خود تو می دیدی که به آرزوت رسیدی......
خیلی وحشتناک..مخصوصآ اگه مطمعن باشی رسیدن به این آرزو برات دست نیافتنی یا خیلی خیلی سخته....اون موقع که می زنی تو خط افسردگی...دیگه هیچی برات جالب نیست یا لااقل به اندازه قبل جالب نیست ...هیچی خوشحالت نمی کنه....بعد مجبور می شی برای اینکه بتونی به اعصابت مسلط باشی چند مدل قرص بخوری که خدای نکرده تو یه جمع بی خودی گریت نگیره و اشکات بریزه پایین یا اینکه الکی عصبانی نشی و خون خودت و بقیه رو کثیف نکنی......
با خودت می شینی صحبت می کنی و خودت و قانع می کنی که اتفاقی نیفتاده سعی می کنی لبخند بزنی...اما این فقط می تونه واسه یه نصف روز آرومت کنه باز شب که می شه ..می بینی حالت گرفتست دوست داری داد بزنی و به همه بدو بیراه بگی....خل می شی....
ولی حیف که هیچکی درکت نمی کنه.....
حتی گاهی وقت ها به این فکر می کنی که اگه خودتو یه جورایی سر به نیست کنی چه اتفاقی میوفته....خوب که حساب می کنی می بینی آب از آب تکون نمی خوره...یکی کمتر مگه چی می شه....اون جاست که می فهمی چقدر بی ارزشی....حتی اگه فلان مدرک و از فلان دانشگاه داشته باشی...حتی اگه بابات تریلیاردر باشه و ماشینت بی ام و آخرین مدل......
اونجاست که باید به خدا پناه ببری...یعنی من همیشه همین کارو می کنم....البته جواب دندون شکن نگرفتم هیچوقت...اما حالم بهتر شده...همیشه هم بهش گفتم که از همه بیشتر دوسش دارم....حتی از خودم
پ:ن: به علت فرو رفتن در مسایل فلسفی پ.ن نداریم


نوشته شده توسط:... در ساعت :12:8  | لینک ثابت

پنجشنبه 1385/04/29

 

اگه تو برام آرزوی خوشبختی کنی....من حتمآ خوشبخت می شم

پ.ن: برو هركجا كه دوست داري بمير!!!
پ.ن: هسته هاي گيلاس توي ظرف را بشمار....۱-۲-۳.....۵۵-۵۶.....۹۹.....اين ها فقط هسته گيلاس نيستند ...هر كدام نشانه اي از ثانيه هاي عمر من هستند كه مي گذرند....


نوشته شده توسط:... در ساعت :15:10  | لینک ثابت

دوشنبه 1385/04/26

 

پنجمين روز ماه مقدس

به مغزم فشار می آرم... زن روی تخت دراز کشيده... لايه های حافظه روی هم می لغزن... مثل لايههای چربی شيکم خود تو وقتی که گِن ميبندی... مرد هم همينطور... به نظرميرسه که خوشحالن وانگارکه يکی ديگه ازوظايف بشری روانجام دادن... مرده قيافه اش چقدر شبيه منه... شقيقه هام ميسوزن ... ازچشمی دربيرون رونيگا ميکنم...سی سال بزرگتر شدم... بيرون قشنگه... حتی توی راهرو
که هميشه تاريک بود، چقدر روشنه... درباز شد ونور خزيد تو... دويد تو... پريد تو..وروحی دميده شد...مويرگهای مغزم دارن قر ميان... مثل خرگوشهای سياه روی اون کوه سفيده... ازاون زندان تاريک جستم...
.... امروز پنجم اسفنده... روز همآغوشی ... روز يکی شدن... روز بسته شدن نطفه من....... 

پ.ن:"ازپروازشماره ۷۱۴ به برج مراقبت..." "برج مراقبت به گوشم
پ.ن:برای شادی روح مرحوم تازه گذشته صلوات سوّمو بلندتر ختم کن


نوشته شده توسط:... در ساعت :13:32  | لینک ثابت

جمعه 1385/04/23

 

این جملات غریب یادت باشه
باز میوفتی به دست و پام
اون روز نزدیکه
خیلی نزدیک

پ.ن۱:می خواهم به قدرت زلزله ای فریاد بزنم.
پ.ن۲:تا حالا فکر کردی اگه ماه نمی بود چی می شد؟؟؟
اگه ماه نمی بود آسمون دیگه یه نقطه بزرگ نمی داشت.
پ.ن۳:حتمآ باید یه تیر هوایی بزنم تا روتو برگردونی؟
پ.ن۴:ببینم دیگ با قابلمه فرق داره آیا؟
پ.ن۵:به بهترین پ.ن های شما جوایزی در حد ۱۰ ریال تعلق خواهد گرفت...

پ.ن مهم: بعدشم درسته ۴ شنبه روز خوبی بود اما دلیل نمی شه خواستگار برام اومده باشه....حرف تو دهنم نزار...هوی با تو ام....اصلآ کی گفته روز هایی که خواستگار می یاد روز های خوبیه.....
من می گم روز هایی که میرن خواستگاری روز های خوبیه...دلیل هم دارم...چون می زنن بر بدن...به خاطر همونم بعد یه مدتی می شوند کرگدن


نوشته شده توسط:... در ساعت :22:34  | لینک ثابت

چهارشنبه 1385/04/21


حوصله ای عجیب......
استکانی چای....
سیگاری روشن....
استراحتی عمیق...
آب..... آماده است
چای را دم کن!

پ.ن بی ربط:سه دختر.... سه پسر......بالا بالای کوه.....


نوشته شده توسط:... در ساعت :16:46  | لینک ثابت

سه شنبه 1385/04/20

 

تو به چه کار می آیی
خیال سرد اتاقکم شده ای
و دوشنبه ها
ثانیه و ساعت.
در این ازدحام رنگ و نقش و سیگار
خسته تر از پرنده پنجره همیشه در بادم
کتاب را خواهم بست
وقافیه را هم
صدای گرم سه شنبه ای به گوش می رسد.


پ.ن: به علت در خواستهاي مكرر شما.......
پ.ن:۴شنبه يه خبر خوبيه
پ.ن:خدا داره بهم حال مي ده..دستت درد نكنه خدا جون....


نوشته شده توسط:... در ساعت :0:7  | لینک ثابت

جمعه 1385/04/16

 

زن به زرق و برق می اندیشد...
مرد به قبض برق
زرق و برق
قبض برق
زرق و برق....

پ.ن: یه بار دیگه می کشمت....تو باید بمیری


نوشته شده توسط:... در ساعت :11:36  | لینک ثابت

سه شنبه 1385/04/13

 

امروز یه جایی بودم...یه خانومه پسر ۳-۴ساله اش رو هم آورده بود ...دوست های خانومه تا پسره رو دیدن...مثل این پسر ندیده ها دورش جمع شدن...یکی بهش می گفت یه چشمک بزن...یکی می گفت یه بوس بفرست...خلاصه داشتن بچه هرو خفه می کردن...یه دفعه پسره برگشت گفت می خواین براتون عربی برقصم...من که داشتم از خنده منفجر می شدم....خلاصه مامانه گفت پسر مو اذیت نکنین...به ماشینی که تو دستای پسرش بود اشاره کرد و گفت ازش بپرسین ماشینش چیه...یکی از خانوما گفت بگو ببینم ماشینت چیه؟؟؟پسره هم آب دهنشو قورت داد و گفت ماتیززززززززز...
ولی به نظر من که ماشینش رنو بود ...حالا آخرش پی کی بود ...اما ماتیز نبود خدا وکیلی...اینجا بود که من برای صدمین بار بند کفشم رو باز کردم و دوباره بستم ....آخه می خواستم ببینم آخرش چی می شه....خلاصه..مامانه یه نگاهی به دوستاش کرد و گفت ازش بپرسین ماشین باباش چیه...اینجا بود که دوزاریم افتاد...خداییش مامانه ماموریت بزرگی و به پسرش محول کرده بود....خانو ما به پسره گفتن ماشین بابات چیه...پسر یه نگاهی به مامانش کرد و گفت ..رونیزززززززز.....دوستای مامانه تا این و شنیدن مامانه رو دورش کردن ....زری جون کی خریدین؟...زری جون چند خریدین؟...زری جون چه رنگیه؟...ببینم خودت تاحالا نشستی پشتش؟....بند کفشم و واسه آخرین بار بستم...پسره وایستاده بود برو بر من و نگاه می کرد...بهش گفتم چند گرفتی بگی رونیز؟ولی نمی دونم چرا جوابم و نداد بجاش لبو اوچش کج شد...فک کنم می خواست گریه کنه

پ ن:بعضی ها همینن..به رنو می گن ماتیز لابد به پژو هم می گن رونیز....
پ ن بعدی :یارو رادیو سازه به خودشو ۱۰ نسل بعدش می گن مهندس...حالا ما اگه بهمون بگن مهندس درو برمون رو نگاه می کنیم ببینیم به کی می گم مهندس...ولا برای خود من زیاد اتفاق افتاده...(اینا رو گفتم که بدونین من هم یه دونه مهندسم..یه دونه ها نه بیشتر)
پ ن بعد تر:من شوری دوست دارم...شوری ها نه شوری...منظورم  همونه که شکل ترشیه اما توش آب گوجه داره...همون


نوشته شده توسط:... در ساعت :0:43  | لینک ثابت

شنبه 1385/04/10

 

فقط یک راه دارد
فقط یک راه دارد
....یک راه دارد
به تو نخواهم گفت!
به هیچ کس نخواهم گفت!


پ.ن: بر خیز! یک سوسک نیمه مرده در سطل زباله!! بیشتر از تو برای زندگی دست و پا می زند

پ.ن:فراموش کن....فعلآ نباید به این چیز ها فکر کنی...ما نیازی به بچه نداریم
پ.ن رفع سوظن:می بینم که چند وقتیه تصوراتم قوی شدنالان فک کنم رد گم کنی کردم


نوشته شده توسط:... در ساعت :22:33  | لینک ثابت

پنجشنبه 1385/04/08

 

یعنی می شود یک شب خوابید و صبح از رادیو شنید که باد آزاد است از هرکجا که دلش خواست بگذرد.
چکارمان دارند نمی گذارند با بوسه گفت و گو کنیم.
چکارمان دارند نمی گذارند بپرسیم چکارمان دارند.
رادیو دارد دروغ می گوید...

پ. ن: چقدر روشن است اينجا....چقدر من زنده ام امروز


نوشته شده توسط:... در ساعت :11:56  | لینک ثابت

سه شنبه 1385/04/06


عزیزم:

اینجا هوا خیلی خوب است ۳۸-۳۹ درجه بالای صفر ...امروز هم حس می کنم دوباره به زندگی باز خواهم گشت  ..حالم خیلی خوب است...دوستانم بسیارند...زندگی بیشتر شبیه خود زندگی است... دلخوشی های ساده اش را دوست می دارم. 
 راستی دیشب . ..  ازفرط دلتنگی بستر خالیت را چنان بوسیدم که گلهای ملافه به لبهایم چسبید.
در این لحظه هم که برایت این نامه عاشقانه را می نویسم هنوز سنگینیشان را حس می کنم.
راستی وقتی می آیی...
خرده نان ها...یادت نرود!!!


نوشته شده توسط:... در ساعت :12:31  | لینک ثابت

یکشنبه 1385/04/04

چراغ اتاق را خاموش می کنم...کورمال تانزدیکی تخت می روم و روی آن ولو می شوم.
هنوز چشمهایم رانبسته ام که صدایی می شنوم!!! شبیه زجه می ماند....کنار پنجره می روم و آن را کاملآ باز می کنم...گوشم را ازبین نرده ها به بیرون می فرستم و تمام حواسم را جمع می کنم....
صدای زنی را می شنوم که از همسایه هایش کمک می خواهد........
آی همسایه ها کمک کمک کمک این حرامزاده هرشب مرا کتک می زند...کمکم کنید
صدای زن را گم می کنم ...او چیزهای نامفهومی می گوید که من نمی فهمم...حیف شد.. کاش نزدیکتر می بودم.
می دانی...دراین لحظات نه زیباترین زینت ها ..نه خوشبوترین گلها هیچ مرا از اندوه زن بودن رها نخواهد کرد...وقتی این اندوه گریبانم را می گیرد احساس می کنم تنها شاهد یک جنایتم و زبانم را نسل در نسل بریده اند.
پ.ن:برای همسر آینده ام
اگر خيال بدخلقي يا گوش شيطان كر كتك زدن من به سرت زد...بدان و آگاه باش كه من آن زن همسايه مان نيستم كه به جيغ زدن وكمك خواستن از همسايه ها اكتفا كنم.
كمر بندت را برخواهم داشت و آنقدر تازيانه بر تو خواهم نواخت كه عبرتي شوي براي ساير همجنسانت...
فهميدي؟؟

 


نوشته شده توسط:... در ساعت :11:2  | لینک ثابت

جمعه 1385/04/02

 

توجه كرده اي...
سمت چپ ما
هميشه سمت راست شماست
سمت راست ما
هميشه سمت چپ شما

پ.ن:آهاي آقاي محترم غذاي مورد علاقه من سس خرچنگ با خوراك جگر قورباغه هستش...فقط امروز روم نشد بهت بگم
پ ن:يك نفر به من گفت...... تو هم برو


نوشته شده توسط:... در ساعت :17:27  | لینک ثابت

Copyright © All Rights Reserved for http://medadsiyah.blogfa.com